آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
زندگی پرماجرا
چهار شنبه 7 تير 1391برچسب:, :: 1:22 :: نويسنده : تنها
امروز اخرین امتحان دوره کارشناسیم رو دادم واییییییییییییییی اصلا نمیتونم باور کنم که دیگه دانشگاهی نیست دیگه کلاسی نیست که استاد رو مسخره کنیم و بخندیم دیگه امتحانی نیست که اخر ترم بزنیم تو سرمون بعد مجبورشیم خر بزنیم دیگه نمره ای نیست که واسش حرص بخوریم ........... دیگه دوران شلوغ بازی ضایع کاری مسخره بازی الافی و.................. تموم شد واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی باورم نمیشه 4سال گذشت امروز روز خوبی بود با دوست های دانشگاه شام رفتم بیرون اینروز تو خاطراتم ثبت میشه خیلییییییی خوب بود دوست دارم تو وبلاگم بنویسم اما کسی نخونه لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید. سلام ادامه مطلب ... امروز برای اولین بار لوبیا پلو درست کردممممممممممممممممممممم امیدوارم خوب بشه البته حتما خوب میشه مگه امکان داره من غذایی درست کنم و خوب نشه جالب یک بار موبایلم گم شد برعکس همه که وقتی موبایلشونو گم میکنن ناراحت میشن من اون موقع خوشحال بودم و دعا دعا میکردم پیدا نشه چون از گوشیم خسته شده بودم اما از شانس قشنگم پیدا شد. باز برعکس همه وقتی طرف گوشیمو جواب داد و گفت من پیداش کردم کلی ناراحت شدم اما حالا گوشی مامانم گم شده اما مامانم خیلی دوست داره پیدا بشه اما نمیشه طرف گوشی رو خاموش کرده کلا همه چی برعکسه الان منم میخوام پیدا بشه جمعه 26 خرداد 1391برچسب:, :: 21:56 :: نويسنده : تنها
وای فردا 2تا امتحان دارم هم وصایا هم تفسیر الان دور سوم تفسیرم ولی حفظ نمیشم خیلی سخته از خنگی نیست خیلی سختتتتتتتتتتتتتتتته اخه چرا درسهای عمومی رو سخت میگیرن دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:, :: 23:47 :: نويسنده : تنها
خدایا شکرت امروز به غیر از امتحانی که خراب کردم خیلی خیلی روز خوبی بود دوستم تو دانشگاه سورپرایزم کرد و واسم تولد گرفت با یه کادو خیلی خیلی ناناز خیلییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم ممنون عزیز دلم .خیلییییی خیلیییییی دوست دارممممممممممم بعد مامانم اینا سورپرایزم کردن واییییییییییییییی خیلی خیلی خوب بود از همه ممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننننن روز عالی بود خدایا ممنون سالهای قبل واسه تولدم روز شماری میکردم خیلی ذوق و شوقشو داشتم وقتی روز تولدم میشد میدیدم همچین روز خاصی هم نیست ولی امسال نمیدونم چرا هیچ حسی ندارم انگار نه انگار فردا تولدم نه اشتیاقی نه ذوقی :( شاید چون خیلی سرم شلوغ بوده و بهش فکر نکردم mybe :) تولدم پیشاپیش مبارک پنج شنبه 18 خرداد 1391برچسب:, :: 15:30 :: نويسنده : تنها
دست خط خودم: hjafs,yski.gsufrdsugfigufrailrugflkgrfkugruzresgfrk دست خط من:zendegibivaghfe.blogfa.com/ iyfuyfoiufloiufjuyvyufvu............................flidifliudflid7l97///////////////////fvkuyutdu576
اوه اوه امتحانا داره شروع میشه و من عین خیالم نیست کم خونسرد بودم این ترم خونسرد ترم شدم یک شنبه 14 خرداد 1391برچسب:, :: 18:23 :: نويسنده : تنها
وقتی ….. شنبه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 23:55 :: نويسنده : تنها
امروز از شدت گرما کولر خونه رو روشن کردن ولی چون دریچه کولر اتاقم از زمستون پلاستیک جلوش بسته بودیم نفهمیدم تا اینکه رفتم تو حال دیدم به به چه هوای خوبی شده خلاصه چون همه سردشون شده بود خاموش کردن عصر دوباره چون مهمون داشتیم روشن کردن تا اینکه شب مهمون ها رفتن من رفتم که بخوابم یهو یادم اومد که پلاستیک دریچه کولر اتاقم رو باز نکردم بعد با کلی غر زدن و اصرار و راضی کردن اهل خونه روشن کردم تا یکم اتاقم خنک بشه تو این مدت رفتم یه سری کار دیگه تو خونه انجام بدم بعد از یک مدت اومدم تو اتاقم به امید اینکه الان وارد یه اتاق خنک و لذت بخش میشم ولی هم وارد شدم با یه اتاق گرم و دم دار روبه رو شدم نگو دریچه کولر رو یادم رفته بود باز کنم وای همه کارام مونده چرا من انقدر تنبلم؟ میدونم کلی کار دارم ولی بازم سرخودمو با یه چیز دیگه گرم میکنم
بهترین چیز داشتن یک خانواده خوب یه همسر خوب و یک دوست خوب هستش که خداراشکر 2تاشو دارم خدایا شکرتتتتتتتتتتتتت ازت ممنونم امروز با دوست خوبم رفتیم صفاسیتی خیلی خوب بود دوست ندارم هیچ وقت از دستش بدم تنهام نذار امروز دانشگاه طوفان شده بود خیلی شدید بود منو دوستم از ساختمون اومدیم بیرون که بریم خونه انقدر باد شدید بود که نمیدونستم مقنه ام رو بگیرم یا مانتوم دوستممم از من بدتر بود چادرشو داشت باد میبرد خلاصه انقدر تو هم پیچیده بودیم بعد یهو اومدیم بچرخیم که برگردیم بریم تو ساختمون که محکم سرهامون خورد بهم هرکی که اونجا بود کلی خدید و دلش شاد شد اگر روزی ازم بپرسن بهترین روزهای زندگیم چه روزی بوده حتما خواهم گفت روزهایی که کنار خانوادم بودم و هستم روزهایی که دلم گرفته بود و مامانم با اغوش گرم ازم استقبال میکرد شب هایی که خوابم نمیبرد و با حوصله من رو اروم میکرد و کنار اغوش گرمش من رو خواب میکرد
روزهایی که با اعصبانیت حرف میزدم اما اندکی به دل نمیگرفت و.............. خوبی هایت خیلی زیاده وایییییییی مادر چه کلمه زیبایست مامان عزیزم دوستت دارم روزت مبارک روز همه مادران عزیز مبارکککککککککککککککککک شنبه 16 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 9:37 :: نويسنده : تنها
ای خدا جون کمکم کن بتونم تصمیم درستی بگیرم گیجم مغزم کار نمیکنه چه کاری درست؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .
یک شنبه 10 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 22:20 :: نويسنده : تنها
قانون اول عاشقانه نیوتن : عشق نه به وجود میاد نه از بین میره فقط از دختری به دختر دیگه تغییر حالت میده. قانون دوم عاشقانه نیوتن : مقدار عشق دختری به پسر بستگی به موجودی حساب بانکی پسر داره و جهتش همجهت با افزایش یا کاهش موجودی میباشد. قانون سوم عاشقانه نیوتن : عشق پسر به دختر با سرعت ثابت ادامه داره تا وقتی عامل خارجی (برادر یا پدر دختر) سر برسه و قلم پای پسر رو بشکونه. جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:شادی-فراموشی غم-غم انگیز-وبلاگ-مطالب شاد, :: 17:36 :: نويسنده : تنها
هروقت میومدم تو وبلاگم از بس رنگش تیر بود هرچی غم و غصه بود میومد سراغم همیشه از ناراحتیام مینوشتم کم پیش میامد از شادی هام از اتفاقات خوب بنویسم امروز قالب شو عوض کردم تا شاید بتونم از شادی هام بنویسم اکثر وبلاگ ها متن هاش غم انگیز نمیدونم چرا کسی از شادی هاش نمینویسه از اتفاقات خوبی که براش اتفاق میافته از موضوع های جالبی که تو طول روز واسش اتفاق میافته نمینویسه از شادی هاتون بنویسین چیزهای شاد بنویسین چرا باید نسل ما همش غم باشه این خودمونیم که باعث ناراحتی میشیم هیچ وقت شادی هامونو با بقیه تقسیم نمیکنیم هیچکس نیست که مشکل نداشته باشه همه مشکل دارن ولی نسل ما تحمل ندارن هروقت واسشون مشکلی پیش میاد احساس میکنن اون بزرگترین مشکل تو دنیاست هیچکس به اندازه اون مشکل نداره الان ممکن فکر کنین چقدر حالم خوب خوشی زد زیر دلم نه اتفاقا دوباره تمام اون مشکلاتی که سعی کرده بودم کم رنگ بشن دوباره سر باز کردن ولی نمیخوام مثل قبل بشم میخوام باهاشون مبارزه کنم واااااااااااایییییییییییییییییی که چقدر حرف زدم شدم عین مادربزرگ ها
خیلی دلم تنگ شده بود برای یک دل سیر حرف زدن وای که چه خوب خوشحالم امروز مثل گذشته کلی حرف زدیم هر از گاهی واسه ادما چه زن چه مرد لازم که حرف بزن هرچی که میخواد هرچی که ازش دلگیره ناراحت حتی ازش خوشحاله حرف زدن حرف زدن............... این کارو دوست دارم |
|||
![]() |